ابوالفضل و بابا
نمی دونم از کجا متوجه میشی بابا پشت در خونست،به محض در آوردن کلیدش عکس العمل نشون میدی، میدوی سمت در و بابا و بابا می گی، منم هر بار فکر می کنم اشتباه کردی و دلم برات می سوزه، وقتی در باز می شه و محسن میاد داخل می فهمم که باید دلم برای خودم بسوزه که اشتباه فکر می کردم، بعد خرید بابا رو از دستش می گیری و تحویل من میدی، عشق اینی که از بابا یه چیزی بگیری حتی اگه مربوط به خودت هم نباشه... بابا رو که می بینی دلت فقط حموم میخواد و آب بازی با بابا، سرما زیاد اجازه نمیده که هر روز بری دوش بگیری ولی با اصرارهای فراوونت هی تقریبا هفته ای سه بار و میری حموم...
جمعه برای بار اول با بابامحسن تنها رفتین خونه ی مامان جون، چون مامانی کار داشت...
این عکس و عاشورا گرفتم... قربون جفتتون برم من...

مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی


ابوالفضل و بابا
